تبليغاتX
موسسه فرهنگی هنری افق پردیس جم - مرد نخستین ها
برای بهتر دیدن لینک ها ابتدا کلیک راست و سپس گزینه open in new window را انتخاب کنید***

سلام خدمت همه‌ی شما عزیزان. بابت دیرکرد در بروز رسانی وبلاگ واقعا پوزش میخواهم

 

نمی‌دانم تا چه اندازه با زندگی پروفسور حسابی آشنایی داشته باشید. اما به دلیل موضوعاتی که اخیرا برای منزل این اندیشمند بزرگ ایرنی پیش آمد اندکی در این باره کنجکاو شدم و در حال خواندن یکی از جراید بودم که به مطلبی زیبا ولی تأسف برانگیز برخوردم که برآن شدم تا با درج آن در وبلاگ از دیدگان شما نیز بگذرد.

و این هم مطلب ذکر شده به قلم خانم مرضیه نصیری که به دلیل طولانی بودن مجبور شدم کمی آن را خلاصه تر بیان کنم. مطلبی علمی و ادبی:

 

مرد نخستین‌ها

زمانی که حکومت وقت ایران یکی از رجال حکومتی به نام معز‌السلطنه را به عنوان سفیر ایران در شامات برگزید، کسی نمی‌دانست که چه آینده‌ی پرفراز و نشیبی در انتظار فرزندان جناب سفیر است. سفیر ایران چندی بعد همسر و دو پسرش محمد و محمود را در بیروت رها کرد و خود به ایران بازگشت. چرخ روزگار بازی بسیاری را برای همسر و فرزندان معز السلطنه در پی داشت. رجال نامدار حکومت پهلوی خیلی زود فراموش کرد که خانواده‌اش را در بیروت تنها گذاشته و غرقه بودن در زندگی تجملاتی و آداب اشرافی و اشتغال به همسر و فرزندان جدید فرصتی برای اندیشیدن به همسر فرهیخته‌اش برای او باقی نگذاشت.

سختی گذراندن زندگی در غربت هم در آن سو رنگ و لعاب زندگی اشرافی پر طمطراق را از چهره‌ی گوهرشاد و محمد و محمود زدود. اما در این شرایط سخت، غم نان هرگز نتوانست این مادر متدین فاضله را از تربیت درست فرزندان باز دارد اگر بر سر سفره، نان به قدر کفایت نبود او را چه باک. مادر، محمد و محمود را بر سر سفره پر نعمت مثنوی معنوی مولوی مهمان می‌کرد. او آنقدر برای دو پسرش از حکایات مثنوی می‌خواند که آن دو گرسنگی جسم خود را به ازای سیری جانشان قمار می‌کردند. او به فرزندان نی زدن می‌آموخت تا همراه با مولانا – آن انسان دردمند – در غربت دوری از نیستان بنالند. سالها به سختی و در غم و رنج گذشت. محمد و محمود در درد بزرگ شدند وگرنه اینکه درد انسان‌ها را نجیب بار می‌آورد و روحی که در درد پخته شود آرام می‌گیرد. معزالسلطنه تصورش را هم نمی‌کرد که در بیروت کسی را جا گذاشته که روزگاری افتخار ایران به شمار می‌رود. در تصورش هم نمیگنجید، محمود کوچکش که سال‌ها به نان خشک و آب، خو کرده بود به دیدار آلبرت انشتین فیزیکدان معروف زمانه نائل شود و این دانشمند به او بگوید: « در آینده‌ای نه چندان دور، تو علم فیزیک را متحول خواهی کرد ».

آری، روزگار برای پروفسور محمود حسابی هم نامداری‌های بسیاری در پی داشت اما او راهش را و هدفش را درست شناخته و نیک انتخاب کرده بود. او که از همان کودکی به کمک مادر بزرگوارش حافظ قرآن شده بود از کلام خداوند در یافت که « ان مع العسر یسرا » آری، همراه هر سختی آسانی است. پنجم اسفند ماه سال 1281 شمسی در خانواده‌ای متمول به دنیا آمد.

همانطور که گفته شد فرزند معزالسلطنه از چهار سالگی فقر را با تمام وجودش احساس کرد و به قول پسرش ایرج، معلم فقر!! از هفت سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در بیروت با تنگدستی و مرارت آغاز کرد و مادرش او را با گنجینه‌ی گرانبهای ادبیات فارسی و کلام الهی آشنا کرد در همان کودکی تحت تعلیمات مادر قرآن و دیوان حافظ را در حافظه‌اش جای داد و با بوستان و گلستان شیخ اجل، شاهنامه‌ی فردوسی طوسی و مثنوی  مولوی آشنا گشت. پروفسور حسابی در 17 سالگی لیسانس ادبیات در سن 19 سالگی لیسانس بیولوژی و پس از آن مدرک مهندسی راه و ساختمان را اخذ کرد و در همین مقطع با نقشه کشی و راه سازی به امرار و معاش خانواده کمک کرد. او در رشته های پزشکی، ریاضیات و ستاره شناسی نیز تحصیلات آکادمیک پرداخت. به شعر و موسیقی علاقه وافر داشت و موسیقی سنتی ایران و موسیقی کلاسیک غرب را به خوبی می‌شناخت. او اعتقاد داشت که موسیقی سنتی ایران یک طرز فکر است، یک فلسفه است و بیان یک آرزو است. او نی، ویولن و پیانو را به خوبی می‌نواخت. دل در گرو ایران داشت و عشق  نسبت به این سرزمین را مقدم به چیزهای دیگر می‌دانست. او چراغش در این خانه می‌سوخت و نه هیچ کجای دیگر. حال او را اگر در مراسمی که فرهنگیان برای تقدیر از این دانشمند ایران ترتیب دادند، محمدرضا، شاه وقت ایران در مقابل بیگانگانی که با افتخار او را تحصین می‌کنند اعلام می‌کند که حسابی را نمی‌شناسد... شناختن یا نشناختن او مهم نیست مهم اینست که حسابی افتخار ایران است و در تاریخچه‌ی فرهنگ این کهن سرزمین جاوید است.  از این رو است که فرزند خلفش مهندس ایرج حسابی هر سال یک روز از شهریور ماه با یاد پدر، گروه علمی را که برای عموم هم آزاد است   روانه تفرش می‌کند... او امسال نیز در روز پنجشنبه 15 شهریور ماه نیز بار دیگر با نام پروفسور حسابی عازم تفرش شد و در دو سخنرانی که در موزه‌ی پروفسور و نیز در جنب آرامگاه او در تفرش داشت از تمام دل مشغولی‌های او و از زندگی پر فراز و البته نشیب یک معلم فقیر گفت: از بیسوادی بعضی‌ها!!! و از اینکه چرا با دانشمند خود اینچنین می‌کنیم، از خانه‌ای که شاید تا چندی دیگر نباشد. از امام خمینی(ره) که در جلسه با دکتر حسابی با او ننشست ، امام بر روی صندلی ننشست و ...

منزل پروفسور حسابی، در حال حاضر به موزه‌ای تبدیل شده که به همت پسرشان« مهندس ایرج حسابی» اداره می‌شود. حالا با این اوصاف برایتان جالب نیست که دکتر حسابی در زمان حیاتشان برای یکی از تحقیقات علمی خود، از تسهیلات بانکی و وام استفاده کرده بودند و حالا به هر دلیلی که بعد از این همه سال، از عدم پرداخت کامل آن گذشته، آن بدهی ناچیز به نهصد میلیون تومان تبدیل شده است.

 

آری این ملک همان کسی است که به هنگام رسیدن به محضر امام خمینی(ره) امام راحل به خود اجازه نمی‌داد قبل از او بنشیند و شاید تا چندی دیگر بانک آن را بگیرد.

به قول مهندس ایرج حسابی بعد ما به فرزندانمان می‌گوییم درس بخوانید تا همچون دکتر حسابی شوید و مایه فخر مملکتتان.

البته هدف از این نوشته انتقاد نبود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت   توسط کرامت الله صبوری  |